ذبيح الله صفا
760
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
مركب سعى خويش را ميران * تا بجايى كه جمله او گردى * گر ز يارى نصيحتى شنوى * خاطر خود از آن مساز ملول مقبل است آن كسى كه گويد پند * نيكبخت آن كسى كه كرد قبول * چو دارى جاه كس را دل ميازار * مبادا زين گنه در چاه افتى اگر از آسمان افتى بسى به * كه از طاق دلى ناگاه افتى * كاهى رهى بكعبهء مقصود هركه يافت * ديگر نبست توسن همت بميخ آز كوتاههمتى كه پى حاصل دو كون * دست طمع به حضرت بيچون كند دراز * اى آنكه زبانت بمعانى گوياست * وز نور يقين چشم دلت پردهگشاست كارى نكنى كز آن پشيمان گردى * حرفى نزنى كه عذر آن بايد خواست * تا چند به اين و آن مقيد باشيم * در چشم نكويان جهان بد باشيم از مردم عالم چو نديديم وفا * آن به كه دگر بعالم خود باشيم 20 - وحشى بافقى « 1 » مولانا شمس الدين ( يا كمال الدين ) محمد وحشى بافقى يكى از شاعران
--> ( 1 ) - دربارهء او بنگريد به : -